ارسال

چهره های ماندگار چهره‌ی"چه"


جهان امروز

2017-10-17 | ۱۳۹۶-۰۷-۲۵

این بار با

ارنستو چه گوآرا

(زاد ه‌ی ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ – جان باخته ۹ اکتبر ۱۹۶۷) همراه می شویم:

چهره‌ی درخشان انقلابی و نامدارترين انترناسیونالیست آرمانخواه، با او که مثل رؤیا بود، و در زندگی، پرشور و امید‌بخش، مانند رقص ماه در برکه های شب و افسانه در مرگ امید بخش خویش. او که در همان حال، جنایت بارترین سرشت و سیمای سرمایه‌داران را بر سکوی خونبارترین نمایشخانه‌ی جهان بر رشته‌ کوه‌های آند و معادن مس، به نمایش گذاشت.

امروز از تیرباران چه گوارا 50 سال می‌گذرد. آیا در 39 سالگی به فرمان سران امپریالیسم آمریکا در بولیوی در حالیکه پیکرش سرخ گلوله بود و از انقلاب سخن می‌گفت تیرباران نشده بود و زنده می‌ماند، اکنون 89 سالگی خویش را می‌دید! هرگز! او همیشه سرمایه‌داران درنده را با کفتاران دست آموزشان مویه‌کشان در پی خویش داشت و پیوسته، مرگ سایه به سایه با چنگ و دندان، در رد‌پای‌اش روان بود. «چه» در پی مرگ نبود. با آنکه از مرگ، گریز و گریزان نبود، بی‌آنکه مرگ را به استقبال بشتابد. پارادایم پارتیزان‌های راه رهایی چنین است، زیستن در مرگ و در ستیز با مرگ، برای آفرینش رؤیا. که خود می‌گفت: «در یک انقلاب یا پیروز می‌شوی یا جان می‌بازی، رفقای بسیاری در‌این روند به سوی پیروزی (در‌خون) فرو می‌غلتند.»

«چه» در پی کشف حقیقت، و در جستجوی شناخت، بی‌پروا و بی‌تاب است. فضیلت در رزم و کشف معنا و معنای کشف می‌جوید. بی قرار است، در راه آرمان؛ از شطرنج به شعر، از شعر به دانش، عاشق تا به گشت سرزمین‌های لاتین، و یابش و پیوستن، از دریا تا به کوه و صحرا، از مکزیک تا کوبا و از کنگو تا الجزایر، و همه‌ی سرزمین‌های جنوب و لاتین آمریکا، در بولیوی و بر نام نگاهش، وقاربخش سینه‌های مردم و نور امید می‌بخشید‌ با پیام و شعر و سرود و نام‌اش که زندگی جاودانه یافت.

ارنستو گوآرا در شهر «روزاریو» در آرژانتین چشم به جهان گشود. پدرش، ارنستو گوآرا لینچ و مادرش، سلیا ده لاسرنا، که هر دو از طبقه بورژوا و اشراف آرژانتینی بودند. نخستین فرزند از پنج فرزند خانواده بود. پدر پشتیبان جمهوری و مبارزه علیه فرانکو در جنگ داخلی اسپانیا و خانه‌اشان در آرژانتین، پناهگاه مبارزین اسپانیایی بود. پدر میگفت: «در رگ‌های فرزندم، خون رزمندگان ایرلندی جاری است». پدر بزرگ پدری او، «پاتریسیو خولیان لینچ» در میان بزرگترین دارایان آمریکای جنوبی و از سوی مادر، تبارش به «خوزه ده لاسرنا ای هینوخوسا» آخرین فرماندار اسپانیایی پرو باز می‌گردد با ریشه در باسک و ایرلند.

چه‌گوآرا، کودکی را با شطرنج تجربه کرد و به شعر پیوست. او شعرهای پابلو نرودا، شاعر انقلابی شیلی، فدریکو گارسیا لورکا، نامی درخشنده در میان تمامی شاعران که او هم مرگش همانند «چه» افسانه شد آنگاه که به فرمان فرانکوی فاشیست در اوت 1936 در بیابان های کولونیا در اسپانیا تیرباران شد، و شعر دیگر شاعران جهان را زمزمه کرد. در خانه‌ای پرورش یافت،‌ همانند کتابخانه با هزاران کتاب که به او مجال می‌داد تا کارل مارکس، فریدریش انگلس، ویلیام فالکنر، امیلیو سالگاری، آندره ژید، ژول‌ ورن، جواهر لعل نهرو، آلبر کامو، فرانتس کافکا، ولادمیر لنین، ژان پل سارتر، آناتول فرانس و بسیاری از دیگران را بخواند.

سال ۱۹۵۰، دانشگاه بوئنوس آیرس را ترک کرد و به تنهایی با دوچرخه‌ای‌ که انجین کوچکی به آن بسته بود سفر ۴۵۰۰ کیلومتری خویش را در روستاهای تنگدست جنوب برای کشف آغاز کند، جستجویی که سال بعد با سفری ۹ ماهه و مسافتی ۸۰۰۰ کیلومتری ادامه یافت. ارنستو، دانشجوی ۲۳ ساله‌ی رشته پزشکی در این ادامه، به همراه دوست بیولوژیست خود، آلبرتو گرانادو، بیشتر با موتور سیکلت، سرزمین‌های آمریکای لاتین و جنوبی را در می‌نوردد. او در این گشت‌ و گذرها، ستم‌ و نداری و تحقیر برده‌گان استثمار سرمایه داران به ویژه نقش امپریالیسم را می‌بیند. در شیلی با کارگران معادن مس رفیق می‌شود و با گروه مخفی کمونیستی دیدار می‌کند که حتی یک پتو هم نداشتند و خویش را «قربانیان گوشت و خون لرز از استثمار سرمایه‌داری» می‌نامیدند. او در پی ریشه‌های این ناهنجاری‌های طبقاتی برای رهایی، با ستمبران دمساز شد. همراهی در جنگ طبقاتی، یک فضیلت بود و یک اتیک انقلابی و او این را دریافته است. عامل و کارگزاران این جنایت ‌را یافته است:‌ مناسبات سرمایه‌داری. او، نقش حکومت ابر استثمارگران جهان، در ایالات متحده آمریکا را در سرزمین‌های پیرامونی و وابسته‌ دید. ژوئیه ۱۹۵۳ گوارا باردیگر به سفر بال گرفت: بولیوی، پرو، اکوادور، پاناما، کاستاریکا، نیکاراگوئه، هندوراس و ال سالوادور را درنوردید و در گواتمالا ماندگار شد و دانش پزشکی را پی‌گرفت. دسامبر ۱۹۵۳ گواتمالا، جایی‌که رئیس جمهور، «خاکوبو آربنز» (Jacobo Árbenz) به توهم به رفرم ارضی کوشید تا نظام لاتیفوندیا (latifundia ) یا کلان زمینداری را به سود برزگران بی زمین و تهی دست براندازد. در سفر به گوآتمالا به تلاش‌های خوشبینانه‌ی «خاکوبو آربنز»، با رئیس جمهور گوآتمالا برای رفع «ستم» همراه شد، اما با کودتای سازمان سیا به دستور کمپانی یونایتِد فروت (انحصار غارت میوه‌ها به ویژه موز)، همه‌ی توهم‌های عموم خلقی فروریخت. این خود، آزمونی بود برای رویکرد انقلابی چه گوآرا.

در گواتمالاسیتی، گوآرا با زن انقلابی، اقتصاددان و نویسنده‌ی پرویی، «هیلدا گادآ آکوستا» Acosta Gadea Hilda) زاده شده در مارس ۱۹۲۱ در لیما، پایتخت پرو و درگذشته در هاوانا، فوریه ۱۹۷۴م) آشنا شد.

فعالیت‌های هیلدا در پرو، در سال ۱۹۴۸ به تبعید انجامیده بود. هیلدا نخستین بار، در دسامبر ۱۹۵۳ با چه‌گوآرا در گواتمالا دیدار کرد. او از رهبران چپ «اتحاد انقلابی خلق آمریکا»

( American Popular Revolutionary Aliance (APRA) و نخستین زن دبیر اقتصاد در کمیته اجرایی این اتحاد انقلابی بود. هیلدا، چه‌گوارا را با چند مقام رسمی دولت «آربنز» آشنا کرد. در ۱۵ می سال ۱۹۵۴ ارسال یک کشتی توپ‌ و سلاح سبک از سوی دولت چپ چکسلواکی که از اقمار شوروی بود برای آربنز، کودتا ی آمریکایی سیا (CIA) را شتاب بخشید. در برابر کودتا، ارنستو به سازماندهی و عملیات نظامی هسته‌های رزمی جوانان کمونیست پیوست. این تلاش ناکام ماند؛ بار دیگر برای مبارزه مسلحانه و پارتیزانی آماده و دست به کار شد، اما «آربنز» به ناچار در آتش کودتا، به سفارت مکزیک پناهنده شد و از پشتیبانانی مانند هیلدا و ارنستو خواست که گوآتمالا را ترک کنند. هیلدا دستگیر شد و ارنستو به کنسولگری آرژانتین پناه برد. چه‌گوآرا به اجبار، به همراه هیلدا به مکزیک شتافت و در آنجا به یاری وی، به «جنبش ۲۶ ژوئیه» انقلابیون کوبایی به رهبری فیدل کاسترو و رائول معرفی شد. در همین پیوستن بود که گوارا، با لقب «چه» (che) که به زبان آرژانتینی به سان «رفیق» به کار می‌رود نامیده شد. «چه» و هیلدا، در سپتامبر ۱۹۵۵ در مکزیک شریک زندگی یکدیگر شدند و در فوریه ۱۹۵۶ دختری به نام هیلدا بئاتریس هیلدیتا گوارا از آنان به دنیا چشم گشود. زندگی همزی میان هیلدا و چه ‌گوارا در ۱۹۵۹ به جدایی پایان گرفت. هیلدا در کتاب «خاطرات زندگی من با چه ‌گوارا» این زندگی مشترک را به نوشتار آورده و تا پایان عمر ارزنده و زیبای خویش به آرمان‌های انقلابی مشترک با چه ‌گوارا وفادار ماند.

کودتا در گوآتمالا برای ارنستو این آزمون را به بار آورد که جز با سازماندهی مسلح توده‌ها و پیشتاز انقلابی، نمی توان سلاح سرمایه را در هم کوبید. وی در این هنگام، به سوی مبارزه مسلحانه و آرمان سوسیالیستی جهت گرفته بود. در مکزیکو سیتی در پی پیوستن به سازمان «جنبش ۲۶ ژوئیه» کوبا به رهبری فیدل کاسترو، روز ۲۵ نوامبر ۱۹۵۶ از مکزیک با کشتی « گِرَانما» (Granma) «مادر بزرگ» با کاستروها و «کامیلو سی‌ان فواِخوس» (Camilo Cienfuegos) [رزمنده‌ی جوان کارگری که در سن ۲۷سالگی در بهار پیروزی انقلاب کوبا، روز ۲۸ اکتبر ۱۹۵۹ در یک ماموریت نظامی نیروی هوایی با هواپیمای نظامی در سواحل فلوریدا ناپدید شد] و... به سوی کوبا همراه شد تا در برابر دیکتاتور دست نشانده‌ی آمریکا، «فولخنسیو باتیستا» مبارزه کند. این لنج در سال ۱۹۴۳و برای ۱۲ سرنشین و به همین نام ساخته شده بود. او در تمرین‌های رزمی به‌سان بهترین پارتیزان شناخته شد. «کشتی» کهنه‌ی گرانما، در کرانه و در حال پهلو گرفتن بود که به وسیله‌ی ارتش باتیستا زیر آتش گرفته شد. از ۸۲ پارتیزان همراه، شماری به خون خفتند و بسیاری دستگیر شدند. تنها ۲۲ نفر در میان آتش مسلسل و خون گذشتند. چه‌گوآرا و فیدل و رائول کاسترو و کاملیو در شمار زنده‌ها بودند. چه‌گوآرا نوشت: «در همین درگیری خونین بود که من تجهیزات پزشکیم را کنار گذاشتم و برای جنگیدن از دست یکی از همرزمان به خون افتاده، سلاح برداشتم» این گروه جان به در برده سرانجام بر فراز و پناه گاه‌های کوه‌های سییرا مائسترا (Sierra Maestra) سنگر گرفتند. در آن کوهستان بود که از سوی گروه پارتیزانی فرانک پایس پسکوئرا Pais) Frank) و نهادهای خلقی پشتیبانی شدند. فرانک پایس انقلابی، در رهبری گروه نقش کلیدی داشت که در سال ۱۹۵۷ در حالیکه برادر و همرزمش چند ماه پیش از آن در راه مبارزه جانباخته بود،‌ به همراه رفیق خویش، رائول پاخو در سانتیاگو در خانه‌ی تیمی محاصره شدند و در نبردی نابرابر جان باختند. فرانک سازمانده و رزمنده‌ی محبوب برزگران بی‌زمین و کارگران بود. کارگران سانتیاگو برای بزرگداشت او به یک اعتصاب همه‌گانی دست زدند. در آن روزان و شبان است که «چه» از آن‌ روزها به نام «سخت‌ترین روزگار» یاد می‌کند.

فیدل کاسترو، ”چه ”را به عنوان رهبر هنگ دوم لشکر برگزید. نختسین اقدام «چه» برای حمله به‌ یک پادگان در بیکیتو (Bueuycito) درست بنا به نقشه پیش نرفت. همرزمان ارنستو، در زمان تعیین شده به محل قرار نرسیدند و او به ناچار، به تنهایی حمله را شروع کرد. «چه» کوشید یکی از نگهبان‌های مسلح دشمن را دستگیر کند، اما نگهبان گریخت و او به سویش‌ نشانه رفت اما سلاح‌اش از کار افتاد. ارنستو، زیر بارانی از گلوله به سویی دوید که یارانش موضع گرفته بودند. آنان با شنیدن صدای تیراندازی، پادگان را به رگبار گرفتند. پادگان دشمن تسلیم شد.

چه‌گوآرا در سازماندهی یک مرکز رادیویی مخفی به نام رادیوی شورش (Radio Rebelde) در فوریه‌ی ۱۹۵۸ نقش اساسی داشت. رادیو شورش، ارگان ارتباط گیری، ‌پیام، ‌تبلیغ و تهییج انقلابی بود. در روزهای آخر ژوئیه سال ۱۹۵۸ چه‌گوارا نقشی کلیدی در نبرد لاس مرسدس (Battle of Las Mercedes) ایفا کرد. او به همراه همرزمان شجاع خویش، ۱۵۰۰ نفر از گارد ویژه‌ی «باتیستا» را که فرمان کشتار رهبران گروه و نابودی جنبش را داشتند، تسلیم کرد. او سپس رهبری یک هنگ دیگر را بر عهده گرفت تا در غرب موضع گیرند و در لحظه‌‌ي مناسب به سوی هاوانا یورش برند. در روزهای پایانی دسامبر ۱۹۵۸ چه‌گوارا به هنگ جان برکف خود فرمان داد تا به سانتا کلارا (Santa Clara) حمله کنند. این حمله آخرین مقاومت سپاهیان حکومت را درهم شکست و سانتا کلارا آزاد شد. رادیوی شورش پیروزی هنگ گوارا در شب سال نو در تسخیر شهر را اعلام کرد. ارتش و فرماندهان حکومت دست نشانده آمریکا، یکی درپی دیگری با خیزش سراسری و مسلحانه‌ی کارگران و تهی دستان شهر و روستا تسلیم شد. نخستن روز سال ۱۹۵۹ باتیستا از کوبا گریخت. مرحله سیاسی یا نخستین گام انقلاب به پیروزی می‌رسد. چه گوآرا، خود اعلام کرد:‌ «انقلاب کوبا، یک انقلاب طبقاتی نیست؛ بلکه جنبشی رهائی‌بخش است».

در پی پیروزی، چه‌گوآرا مسئولیت‌هایی به عهده می‌گیرد: بررسی جنایت‌های جنگی و قاتلین، اصلاحات ارضی زمین‌های کشاورزی در پست وزیر صنایع، سازماندهی و رهبری کارزار سواد آموزی، مسئولیت ریاست بانک ملی و مدیر آموزشی نیروهای مسلح کوبا و انجام سفرهای بین‌المللی به عنوان سفیر کوبای انقلابی، آموزش پارتیزان‌ها و ارتش خلق برای در هم شکستن توطئه رابرت کندی رئیس جمهور آمریکا و حمله نظامی آمریکا و ضدانقلاب در «خلیج خوک‌ها » و درهم شکستن این حمله.

«چه گوآرا‌» در سال ۱۹۵۹ از کشورهای آسیایی و آفریقایی دیدار کرد و در سال ۱۹۶۰ به همراه گروه اقتصادی از کوبا به کشورهای بلوک شرق سفر کرد. سپس به چین و کره شمالی رفت. در سال ۱۹۶۲ رهبری گروه اقتصادی دیگری را در سفر به شوروی داشت و چنین دیداری دوبار دیگر انجام گرفت. در سال ۱۹۶۳ در یک کنفرانس اقتصادی در الجزایر شرکت کرد و در مارس سال ۱۹۶۴ به نمایندگی از کوبا در کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل متحد در ژنو حضور یافت.

ارنستو، در دسامبر ۱۹۶۴ در نوزدهمین نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک به نمایندگی از کوبا سخنرانی کرد. گوشه‌ای از سخنان او:

«... کوبا به اینجا آمده است تا موضع خود را درباره مهم‌ترین مسایل مورد مجادله اعلام کند و این کار را با احساس مسوولیت تمام و تا جایی که امکان دارد، از این تریبون به انجام می‌رساند و در عین حال، با راستی و درستی سخن خواهد گفت... باید شاهد خانه ‌تکانی و حرکت رو به جلوی این مجمع باشیم. … باید مجمع عمومی نوزدهم در تاریخ سازمان ملل همواره برجسته شود و در یادها بماند. …»

در سال ۱۹۶۵ بود که سازمان «جنبش ۲۶ ژوئیه» به حزب کمونیست کوبا،‌ فرا روئید. «چه»، آرمان گرایانه، با امید به برانگیختن انقلاب و با سرشتی انترناسیونالیستی در سال ۱۹۶۵ میلادی، با کناره گیری از تمامی پست‌ها و مسئولیت‌ها، کوبا را به قصد ادامه‌ی انقلاب ترک کرد. چه‌گوآرا، با این بیان که «انقلاب ما برای همه‌ی کشورهای آمریکای لاتین سرمشق است». نخست به آفریقا سفر کرد، تا در کنگو، آزمون‌های نبرد پارتیزانی را با انقلابیون کنگو به شراکت بگذارد. به بیان رئیس جمهور الجزایر، «احمد بن بلا»، چه‌گوآرا بر آن بود که آفریقا امکان پیروزی خیزش ضدامپریالیستی بیش از دیگر سرزمین‌هاست. ارتش مزدور آفریقای جنوبی به فرماندهی «مایک هوارا» به همراه ارتش کنگو و سیستم جاسوسی و نظامی آمریکا در برابر نقشه‌‌های چه‌گوآرا برآمدند. اردوگاه سرمایه‌داری دولتی در شوروی از سرشت انقلابی تهی، راه مسالمت‌آمیز با امپریالیسم را برگزیره بود، آفریقا بی پشتیبان مانده بود و خیزش ناکام ماند. خیزش‌های طبقات میانه در کشورهای زیر سلطه استعمار و پیرامونی سرمایه، آخرین تلاش‌های خویش را زیر نام مبارزات «آزادیبخش» و استقلال طلبی و ناسیونالیستی به امید «رفع ستم ملی» به آزمون می‌گذاردند. در این جنگ‌های فراطبقاتی، کارگران و تهی‌دستان شهر و روستا، قربانی می‌شدند تا ناصرها و سوکارنوها، بن‌ بلا‌ها ‌و قوام نکرومه‌ها، به قدرت بنشینند. چه گوارا،‌ در تلاش و نگرش بود تا این مبارزات سمت و سوی ضد سرمایه‌داری یابند. او با تدارک سازماندهی نیروهای انقلابی و پارتیزانی به بولیوی شتافت. نزدیک به یکسال دردشوارترین شرایط با نیرویی انگشت شمار اما جان برکفُ شجاع وانقلابی در جنگل‌ها و کوهای بولیوی در برابر ارتش بولیوی و سیا جنگید.

«هر اقدام ما، بانگ نبردی است، علیه امپریالیسم... مرگ هر مکان و هر زمان ممکن است ما را غافلگیر کند. بگذار به او خوش آمد بگوییم، به این شرط که فریاد پیکار ‌ما، دستکم به گوش‌های شنوایی رسیده باشد، و دستان دیگری سلاح‌‌هایمان را بردارد».

در بامداد ۸ اکتبر ۱۹۶۷ در نزدیکی له هیگوارا (La Higuera دهکده کوچکی در بولیوی و همجوار کوه‌های آند)، چه‌گوآرا به همراه با شش تن یاران‌اش به محاصره دو گروهان ۱۸۰۰ نفره از ارتش بولیوی -که به وسیله مأموران سیا و افسران آمریکایی فرماندهی می‌شد- درآمدند. در آن شرایط بدون خوراکی و آب، از پای در آمده، و چه‌گوآرا، دوبار زخم و با شانه‌های خونین، ‌سلاحش از کار افتاد و فریاد زد من: چه گوارا هستم، ‌زنده‌ام بیش از مرده‌ام برایتان ارزش دارد. کفتاران سرمایه، بر او تاختند، او را ‌به تخته بند بستند و به دبستان کلبه مانند خشتی بردند. درپی ساعتها تلاش برای بازجویی، در حالیکه از آرمان رهایی می‌گفت، و با نگاه و زبان، سراپایشان را به حقارت گرفته بود، به صورت آدمیرال بولیویایی آب دهان افکند. چه گوآرا، صدای تیرباران رفقایش را می شنید.

فرمان تیرباران از کاخ سفید و مستقیم به دستور لیندون جانسون،‌ رئیس جمهور وقت صادر شده بود. یکی از دژخیمان پیش از تیرباران، ‌از چه‌گوآرا پرسید: به بی‌مرگی خود می‌اندیشی! ‌و او پاسخ داد نه! ‌به جاودانگی انقلاب می‌اندیشم! هنگامیکه گروهبان تران (Teran) وارد شد،‌ به این مزدور گفت: ‌برای کشتن من آمده‌ای،‌ بزدل! بدان که یک انسان را می‌کشی! و او با گلوله بر«چه» آتش بارید. پنج گلوله بر ران‌ها، ۲ گلوله بر شانه‌ها و دو گلوله بر سینه و گلو. پیکرش را به بیمارستانی در بولیوی بردند،‌ دو دستش بریده شد تا برای تعیین اثر انگشت به آرژانتین فرستاده شوند که چندی بعد‌، پس از تایید به کوبا بازگردانده شدند. پیکرش را در مکانی پنهان،‌ به خاک سپردند. جان‌باختن چه در ۱۵ اکتبر ۶۹ در کوبا از زبان فیدل کاسترو اعلام شد و ۱۸ اکتبر میلیون‌ها تن در کوبا و سراسر جهان به خیابان‌ها آمدند تا یاد و راهش را گرامی بدارند. روز ۱۷ اکتبر ۱۹۹۷ سرانجام باقمیانده پیکر چه گوآرا و ۶ تن از همرزمانش به کوبا بازگردانده شد تا در شهر «سانتا کلارا»، ‌جایی‌که فرماندهی‌ آخرین رزم پیروز انقلاب کوبا را به عهده داشت، آرام گیرد. نام تنی چند از رزمندگان جان باخته در آخرین نبرد همراه چه‌گوآرا: "اینتی"، "کوکو پردو" بولیویایی، "تومایینی" از کوبا و رفقایی با نام‌های مستعار "خولیو پابلو آنیستو" ووو مشخص شده است.

دفتر یادداشت‌های «چه» از ۷ نوامبر ۱۹۶۶ یعنی نخستین روز ورود به «نانکاهوازا» در بولیوی تا غروب خورشید نبرد ۷ اکتبر ۱۹۶۷ دره‌ی یورو، ‌ دو روز مانده به تیرباران‌اش به یادگار مانده است. این دفتر، سندی‌است ماندگار از رزم و اراده‌ی پولادین یک انسان انقلابی که آنچه را که در اندیشه و توان داشت به رهایی کارگران و ستمبران پیشکش‌ کرد.

و «چه»‌ به جلادان چنین گفت:

«من، دارای هدف

و شما تنها دارای گلوله،

آرزو کنید که با تمام شدن گلوله هایتان، زنده نباشم.

و این را بدانید که پشت این نقاب، فقط تکه هایی از استخوان و عضله پنهان نشده، در پشت ان نقاب، یک آرمان جای دارد، و آرمانها ضد گلوله اند!»

او را قدیس، مسیح سرخ، کمونیست،‌ بلشویک، دن‌کیشوت، آرمانخواه و سودایی، و هرچه از سوی دوست و دشمن به زبان آید نامیده‌اند، ژان پل سارتر فیلسوف عصر ما، او را «روشنفکر و کاملترین انسان عصر ما» نامید. «چه» رفیق کارگران بود و همانند فروغی جاودان الهام بخش و الگوی مبارزه برای رهایی از ستم طبقاتی گردید. از او اسطوره و کاریسما نمی‌سازیم، که خود از آن‌ها بیزار بود. اما مردمانی که نیروی رهایی‌بخش خویش را نمی‌شناسند و قهرمان نمی‌بینند، قهرمانان خویش را در ذهن، ماوارء خویش می‌‌آفرینند تا منجی‌اشان باشند.

اندیشه‌ی چه گوآرا در گام‌های انسانی و لابلای سخنان و گفتارهایش‌، اوج ووالایی انسان را می‌رساند. در «چه گوآرا»، اصول انسانی می‌درخشد،‌ چون آفتاب صبح بهاری از ستیغ‌های کوه‌های جهان. در فرازهای زیر:

• امید به آینده، اندوه را می‌شوید.

• اگر تو در برابر هر نابرابری از خشم به لرزه می‌افتی؛ بدان که یکی از رفقای من هستی.

• یک انقلابی راستین همان جایی خدمت می‌کند که به او نیاز است.

• باید همیشه آماده باشی تا در ژرفای وجودت هر نابرابری را که بر هر فردی در هر نقطه‌ای از جهان وارد می‌آید، در خویش حس کنی. این بهترین ویژگی انقلابی است.

• انقلاب نخستین آفرینش راستینی‌ است که از بدیهه سرایی به وجود می‌آید … کاملترین نمونه آشفتگی نظم یافته در جهان.

• رسالت یک انسان برای رسیدن به آزادی در صف ایستادن نیست، بلکه برهم زدن صف است.

• پرنده‌ای که از مترسک بترسد، از گرسنگی خواهد مرد.

• شاد بودن تنها انتقامی است که می‌توان از زندگی گرفت.

• حتی مرگم را هم شکست به حساب نمی‌آورم. به جای آن تنها حسرت ترانه‌ای ناتمام را با خود به گور خواهم برد.

•...» گابریل گارسیا مارکز، ‌نویسنده انقلابی بولیویای، ‌بنیانگزار رئالیسم جاودویی در ادبیات برای چه‌گوآرا می‌سراید:

«و مرد افتاده بود.

یکی آواز داد: دلاور برخیز!

و مرد هم‌چنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!

و مرد هم‌چنان افتاده بود.

ده‌ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!

و مرد هم‌چنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند:

دلاور برخیز!

و مرد هم‌چنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک‌ریزان خروش برآوردند:

دلاور برخیز!

و مرد به‌پای برخاست

نخستین کس را بوسه‌ای داد

و گام در راه نهاد...»

و جوانه‌های جهان می خوانند همراه با نرودا و مارکز و کارلوس پوئیلا

«...

به دوست داشتن ات خو گرفته‌ایم

پی آن فراز تاریخی

آنجا که خورشیدِ شهامت ات

مرگ را به زانو درآورد.

...»

کارلوس پوئبلا در شعر (بدورد فرمانده Hasta siempre Comandante)

۱۴ اکتبر ۲۰۱۷

آخرین مطالب